شناسه خبر : 120944
سه شنبه 11 شهريور 1404 , 11:22
اشتراک گذاری در :

مصاحبه با جانباز نابینایی که چشم دیگران است (قسمت سوم و پایانی)

 به من الهام شده بود که رفتنی‌ام/درحالی که زانو زده بودم چشم‌هایم روی صورت آویزان بود

گفتم: آقای حدادی!، این داغ است! دارد می‌ترکدها! گفت چاشنی این الکتریکی است و با گرما نمی‌ترکد. از اینجا به بعد من دیگرچیزی یادم نمی‌آید و فکر می‌کردم که اینجا انفجار صورت گرفته است...

فاش نیوز - نحوه مجروحیت
 حمیدرضا علیپور، جانباز نابینا در مصاحبه با فاش نیوز: من بعد از گذراندن دوره آموزشی امید، دوره تخصصی انبارداری و ...استخدام نیروی زمینی ارتش، و جذب معاونت اطلاعات نزاجا شدم در قسمت مدیریت پهپاد. در آن زمان پهپاد مستقل نشده بود و در مجموعه این اداره بود. در آن زمان کار پهپادها «شناسایی» بود. من، هم انبارداری می‌کردم، هم فیلمبرداری می‌کردم سر برنامه ها و...فیلم‌هایی را که می‌گرفتم میکس می‌کردم و ...

یک فیلمی تهیه کردم در حدود شش دقیقه. صداگذاری هم کردم از کل فعالیت‌های یگانی که در آن بودم. فرمانده من که معاون اطلاعات هم بود به من گفت این فیلم را ببر پیش «ناصر محمدی‌فر» که فرمانده نیروی زمینی بود. فیلم را نگاه کرد و خیلی هم از آن خوشش آمد. بعد گفت ماموریت جدید برایتان دارم. ماموریت چه بود؟ بروید و در راستای ماموریت‌هایی که دارید پهپادها را مسلح کنید. یک تهدیدی هم شده بودیم در آن ایام. سال 2003 می گفتند اگر «جرج بوش» مجددا رئیس جمهور بشود، جنگ با آمریکا حتمی است. لذا ما نیاز به جهش تسلیحاتی داشتیم. 

به من الهام شد که رفتنی‌ام
ما تیر ماه سال 1383 در اهواز یک مانوری داشتیم به نام مانور «پیروان ولایت». رفتیم و ماموریت را انجام دادیم. آنجا یواش یواش احساس کردم که از این دنیا رفتنی ام. یک چیزی به من القا شده بود الهام شده بود که من رفتنی‌ام...
به داستانی بپردازم که قرار بود برای اولین بار هواپیمای بدون سرنشین را در ایران مسلح کنیم. رفتم میدان آزادی. سوار ماشین شدم. یک پیکان آبی رنگ بود که بروم به سمت لویزان. شاید بیشتر از 10 بار این ماشین می‌خواست تصادف کند. و خیلی جالب بود. هر بار این راننده [بعد از اینکه نزدیک بود تصادف کند] بر می‌گشت و به من نگاه می‌کرد. انگار که من مقصرم. 

من پیاده شدم و رفتم کارهای اداری‌ام را  کردم. شب آمدم خانه و حدود ساعت 12 شب من می‌خواستم بروم اداره. داشتم آماده می‌شدم که 4 صبح حرکت کنم. بعد از ظهر من آمدم خانه‌ی مادر خانمم و یک خداحافظی کوچک کردم و.... غسل شهادت کردم. برگشتم خانه پدر خانمم. با خانمم نشسته بودیم داشتیم کیفش را بررسی می‌کردیم، یک عکسی داشتم که در آن من در حال نماز خواندن بودم. گفتم چرا این عکس را در آلبوم نگذاشتی؟ گفت این عکس را خیلی دوست دارم می‌خواهم دم دستم باشد. گفتم من فردا شهید می‎‌شوم این عکس رو بگذار بالای سر مزارم. گفت این چه حرفی است که می‌زنی؟ اصلا نرو. گفتم باید برم. به دوستم  می‌گویم مرا برسان. گفت خودت چرا نمی‌روی؟ گفتم فردا تو این ماشین را  لازم داری... مرا رساندند. وقتی از ماشین پیاده شدم و فاصله گرفتم دیدم آنها نمی‌روند! برگشتم گفتم بروید...چرا نمی‌روید؟ زن داداشم که با ما آمده بود گفت که بگویید برگرد، نرو!

تمرین نابینایی ساعاتی قبل از نابینا شدن!
من رفتم و داخل پادگان شدم. وارد پادگان شدم. از جلوی در پادگان تا اداره‌مان حدود یک ربع پیاده روی است و در یک قطعه از مسیر، چشمانم را بستم. می‌خواستم بدانم نابیناها چگونه وقتی نمی بینند، این مسیر را می‌روند.
رفتیم اداره کوچکی که چند تا از همکارانمان در آنجا بودند خوابیدیم و ساعت ۲:۱۵ یک نفر مرا از خواب بیدار کرد و گفت: «پاشو بیا دیگه دیر شد.» از خواب بلند شدم و گفتم بچه ها بلند شوید تا برویم، دیر شد. اول ساعتم را نگاه کردم. یک ساعت نقره ای رنگ با صفحه مشکی. دیدم ساعت دو و ربع است. گفتم [این صحنه که الان رخ داد] چه معنایی دارد؟ گفتند خیالاتی شده ای. ببینید! من این تصویر را (ساعت نقره ای با صفحه مشکی) درفیلم «سیمرغ» وقتی به «سعید کشوری» در گوشی می گویند «سیمرغ بیا دیر شده» دیده بودم...! من نمی خواهم تشبیه کنم و...

ماجرای فیلم اخراجی‌ها

خب ما حرکت کردیم به سمت قم و بر عکس همیشه، دوستانمان آمدند کنارمان و علی گفت بیا عکس بیندازیم. گفتم: چرا؟ نمی‌دانم چرا امروز اینطوری شدی تو. عکس انداختم. عکس دسته جمعی انداختیم و ...
ما دو مدل هواپیمای بدون سرنشین داشتیم. یکی بمب می انداخت و دیگری هواپیمای انتحاری. تا ظهر من دوربین دستم  بود. یک گروه  فیلمبرداری هم آمده بود، همان گروهی که فیلم اخراجی‌ها را ساختند، آمده بود فیلم را ضبط کند و به صورت فیلم، خدمت مقام معظم رهبری بیاورند و خدمت ایشان فیلم را پخش کنند تا در حضور ایشان، این عملیات انجام نشود چون خطرناک است. من تا ظهر دوربین دستم بود و گفتند که فلانی! اینا موفق نبودند، بیا تو ادامه کار [فیلمبرداری] را انجام بده. گفتم من فیلمبرداری می کنم فرمانده ام گفت: نه!

چگونه مجروح شدم
رفتم دوربین را گذاشتم در استیشن و برگشتم گفتم دیدم این همکارم دارد نماز می‌خواند. گفتم: «نماز هم نخواندم. کاش می رفتم می خواندم» رفتم هواپیما را برداشتم. ما سه تا گروه بودیم: پهپاد دانشگاهی، پهپاد نزاجا و پهپاد صنایع هواییِ...پهپاد صنایع هوایی می‌خواست بلند شود افتاد زمین. و اینها ترسیدند که بروند آن را بردارند، لذا خواستند هواپیما را روی زمین منفجر کنند. هواپیما انتحاری بود. اما منفجر نشد. آمدند «رادیو کنترل» ما را بگیرند. ما چاشنی را از داخل تی‌ان‌تی درآوردیم. من با دست راستم...را گرفتم، گفتم: آقای حدادی! جانشین یگان، این داغ است! دارد می‌ترکدها! گفت چاشنی این الکتریکی است و با گرما نمی‌ترکد. از اینجا به بعد من دیگرچیزی یادم نمی‌آید و فکر می‌کردم که اینجا انفجار صورت گرفته است.

زانو زده بودم و چشمانم روی صورتم آویزان بود
 تا همین چند ماهه گذشته متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده است. من دو ساعت را از دست داده ام یعنی اصلا در حافظه ام نیست. ظاهرا کار ادامه پیدا می‌کند تا ساعت۴ بعد از ظهر. دو تا هواپیمای...سفید رنگ همزمان می‌خواهند از زمین بلند شوند. یکی از آنها بلند می‌شود و جلو آن گیر می‌کند به خوابگاه و نمی‌تواند بلند شود. من به رفیقم می‌گویم که برو آن را بردار و من این یکی را بیاورم. من هواپیمای دوم را که می‌خواهم استارت بزنم و به پرواز درآورم، دوستم می‌گوید، یک لحظه صدای انفجار آمد و دیدم که همه جا را دود خاکستری گرفته است. می‌گوید صبح که شد دیده چه اتفاقی افتاده است. می‌گوید همه ایستاده بودند انگار که مثلا، فیلم را نگه دارید. می‌گوید برگشتم دیدم که تو زانو زده ای و چشمهایت روی صورتت آویزان است و کل بدنت را خون گرفته است، می‌خواهی بلند شوی و نمی‌توانی. 

بیمارستان مرا پذیرش نکرد
 خب مرا سوار آمبولانس می‌کند؛ بیمارستان‌ قم مرا نمی‌پذیرنپد. آمبولانس را عوض می‌کنند می‌برند به بیمارستانِ.... و یازده ساعت اتاق عمل و پزشکان دسته جمعی می‌گویند که «این نمی‌مونه». دو ماه کُما، بعد از دو ماه به هوش می‌آیم. حالا این هم داستانش طولانی است و بعد یواش یواش مرخص که می‌شوم، حالم که بد است می‌آیم دنبال پزشک‌ها می‌گردم. می‌آیم سراغشان و باور نمی‌کنند که من زنده مانده‌ام. می‌گویند «مگر تو نمرده ای و..؟»

لینک قسمت اول  https://fashnews.ir/120766

 لینک قسمت دوم  https://fashnews.ir/120848

 

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi